Tag Archive: خاطره

روکش‌های لق خانم دال

madrese

دکتر یلدا صادقی خانم دال شما دل آدم را گرم می‌کنید، شما آخرهای شهریور با روکش‌های لق و دردناک روی دندان‌های جلو به من مراجعه کردید. من به شما گفتم حداقل دو هفته بدون دندان جلو می‌مانید و مجبور خواهید بود ماسک بزنید و شما با وحشت گفتید: ماسک؟! نه ماسک نه! و برایم از اول مهر سال قبل گفتید که آنفلونزا داشتید و پسرهای کلاس اولی نتوانسته بودند با شما ارتباط برقرار کنند. شما نگران بودید که نکند بچه‌های مردم را همان اول کار از مدرسه زده کرده باشید.…
ادامه

عشق یونیتی!

Dental Assistant

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی:  ۲۶ چندین سال قبل من دستیاری در مطب داشتم که از کارش خیلی راضی بودم. بسیار تر و فرز بود. گیرایی بالایی داشت و نیاز نبود حرف را دوبار و چند بار برایش تکرار کنی. همهٔ کارهایش را به موقع و سر وقت انجام می‌داد. خلاصه حضور ایشان در مطب دندان‌پزشکی مورد عجیبی به شمار می‌آمد؛ چراکه وجود چنین همکار واقعاً همکاری در مطب خارج از عرف و عادت ما دندان‌پزشکانی بود که همه‌اش با همهٔ عالم و آدم به خاطر اخلاق و اعصاب ناجور و نابسامانی‌مان…
ادامه

آنجلا

tooth extraction-

روزبه معین درسته، من تاریخ خوندم اما توی یه کلینیک دندان‌پزشکی که اسمش «آنجلا» بود به‌عنوان کمک دندان‌پزشک کار می‌کردم. آقای دکتر که پیر مرد خوش‌قلبی هم بود توی کشیدن دندان تخصص داشت، البته این کار رو با ظرافت و هنر خاصی انجام می‌داد؛ درست مثل یه نمایش. روال کار هم این بود که ابتدا آهنگ معروف «خورخه فلیسیانو« به نام «آنجلا» پخش می‌شد و دکتر هم در حالی‌که آهنگ رو زمزمه می‌کرد با دندون پوسیده ور می‌رفت و در آخر آهنگ هم که این‌جوری تموم میشد «چرا ترکم کردی؟…
ادامه

خاطرات دندان‌پزشکی که خود از دندان‌پزشکی می‌ترسد

DENTALPHOBIC

«ماریان شیفر» دندان‌پزشکی است که خودش از دندان‌پزشکی رفتن به شدت می‌ترسد. این خانم ۶۱ ساله در گفتگو با «شیکاگو ریدر» از تجربیاتش حرف زده که در ادامه می‌خوانید: – «شاید ۱۰درصد از آدم‌ها نخ دندان بکشند. یک بار یک خانم از من خواست که به او نخ دندان بیشتری بدهم و من هم خیلی هیجان زده شدم که حرف من را گرفته است، اما گفت: این بهترین چیز برای آویزان کردن عکس‌ها است. البته من خودم از نخ دندان خوشم نمی‌آید. شخصا ترجیح می‌دهم از خلال دندان استفاده کنم…
ادامه

دندان‌پزشکی از میان مجموعه خاطرات هاشمی رفسنجانی

hashemi-rafsanjani

دندان‌های آیت‌الله آیت‌الله هاشمی رفسنجانی بر خلاف بیشتر رجال تاریخ ایران به‌خوبی به نقش تاریخی خود و ارزش خاطرات روزانه‌اش واقف بود. او از ابتدای سال ۱۳۶۰ خاطرات روزانه خود را به‌طور دقیق ثبت و ضبط کرده است و مجموعه خاطراتش در مجلدات مختلف از آن سال تا سال ۱۳۷۱ چاپ و منتشر شده است. آیت‌الله هاشمی که از ثبت جزییات و مسائل شخصی هم غافل نبوده است بارها در میان خاطراتش درباره درمان‌های دندان‌پزشکی خود نیز نوشته است. علاوه بر این در دوران ریاست بر مجلس شورای اسلامی در…
ادامه

پنکه‌ی سقفی

13-Old_Dentist_Chair___Syringe_by_sinn3r

اسمش علی جهانگیری بود؛ شاعری از شاعرانِ استانِ گلستان. شاید اولین بار است از اسمِ واقعیِ یک فرد در داستانی سود می‌برم شاید او راضی نباشد شاید هم اهمیت ندهد راضی باشد یا نباشد شما هم اهمیت ندهید هرچه هست برای من مهم است نام و نشانِ او را کامل بگویم. آدمِ افتاده و عارف‌مسلکی بود و احتمالن همان‌طور مانده است. علی جهانگیری را می‌گویم. به حتم این روز‌ها بازنشسته است و نزد کندوهای عسلش در ارتفاعاتِ کردکوی چایِ تلخِ پررنگ می‌نوشد پُکی به سیگارش می‌زند و روی تکه‌کاغذی کوچک…
ادامه

خاطره دندان‌پزشکی: اگر امری داشتید در خدمتم!

marg

خاطره‌ای از دکتر میم صاد مریضِ دکتر «پ» دارد با لهجهٔ عجیب و غریبش یک بند اصرار می‌کند دکتر دندانش را ببیند و از دردی که می‌کشد نجاتش بدهد. نگاهش می‌کنم، یک مرد پنجاه و خرده‌ای ساله با چشم‌های ریز کشیده و قد و قواره‌ای کوتاه و قیافه‌ای زحمتکش از همان‌ها که دل آدم را آتش می‌زند و می‌سوزاند، دکتر «پ» لباسش را عوض کرده و می‌خواهد برود که مرد جلویش را می‌گیرد و یک بند التماسش می‌کند. دکتر کلافه دست‌هایش را می‌کشد توی موهای سفیدش و مثل همیشه مهربان…
ادامه

ماجرای آقای کامل و خانم پارسیل

Dentures1

داستان دندان‌پزشکی: حتی کلاغ‌های کور دانشکده‌مان هم می‌دانستند که پیرمردی که برای ساخت پروتز کامل پیش من می‌آمد شیفته بیمار دیگری شده است که برایش پروتز پارسیل می‌ساختم. باورش برایم سخت و البته خنده دار بود. شده بودم واسطه کامیابی پیرمرد و پیرزنی که در سال‌های بی‌دندانی، تازه یاد چل‌چلی افتاده بودند. ترم اخر تحصیلم در دانشکده دندان‌پزشکی بود که بیشتر وقتم را برای رتق و فتق کار پایان‌نامه‌ام می‌گذاشتم و ترجیح می‌دادم در اولین فرصت ممکن بخش‌ها را بپیچانم. این بود که متوجه نشدم پیرمرد باغ‌داری که صبح‌ها برای…
ادامه