Tag Archive: خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی

دندان‌پزشکی در حال انقراض!

dentistry comic4

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۷ دکتر علی مرسلی هرگز دلم رضا نمی‌دهد فرزندم دندان‌پزشکی بخواند؛ چرا که فاتحهٔ این رشته با پیشرفت‌هایی که درآینده صورت خواهد گرفت خوانده شده است. حتی اگر آینده رشته همینی که الان هست، بود هم هرگز به فرزندم توصیه نمی‌کردم دندان‌پزشکی بخواند. دندان‌پزشکی، مثل آجیل‌فروشی یا کارخانه نیست که از پدر به فرزند منتقل شود. یک مطب نقلی با یک سری دستگاه‌ها که از کمر و گردن صاحبش هم فرسوده‌تر هستند اصلاً این حرف‌ها را ندارد که از من به فرزندانم به ارث برسد و…
ادامه

مرگ مسئولانه یک دندان‌پزشک

dental ext

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۷ دکتر علی مرسلی به پذیرش مطب سپرده‌ام که پول هر جلسه درمان را همان جلسه از بیمار بگیرد. اگر درمانی در دو جلسه یا سه جلسه تمام می‌شود هزینه نصف یا یک سومش را بگیرد. به ندرت بیماران لارج‌بازی در می‌آورند یا منشی تنبلی می‌کند و پول جلسات بعدی را پیش‌پیش می‌گیرد. آن وقت است که با منشی موقع حساب کتاب آخر وقت دعوایم می‌شود. ده بار به او توضیح داده‌ام که: «خانم‌جان! هزینه هر جلسه را همان جلسه بگیر. شاید بیمار نیامد، شاید اتفاقی…
ادامه

عشق یونیتی!

Dental Assistant

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی:  ۲۶ چندین سال قبل من دستیاری در مطب داشتم که از کارش خیلی راضی بودم. بسیار تر و فرز بود. گیرایی بالایی داشت و نیاز نبود حرف را دوبار و چند بار برایش تکرار کنی. همهٔ کارهایش را به موقع و سر وقت انجام می‌داد. خلاصه حضور ایشان در مطب دندان‌پزشکی مورد عجیبی به شمار می‌آمد؛ چراکه وجود چنین همکار واقعاً همکاری در مطب خارج از عرف و عادت ما دندان‌پزشکانی بود که همه‌اش با همهٔ عالم و آدم به خاطر اخلاق و اعصاب ناجور و نابسامانی‌مان…
ادامه

بدترین روز زندگی یک دندان‌پزشک

hero dentist

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی:  ۲۵ در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این درد‌ها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند. اما روزهایی هم هست که روح دندان‌پزشک جماعت زخم می‌خورد و در انزوا خرد و خاکشیر می‌شود و به فنا می‌رود. بد‌ترین روز زندگی یک دندانپزشک چه روزی است؟ روز تحویلی که بریج هشت واحدی‌اش را نمی‌تواند روی پایه‌ها بنشاند؟ روزی که عصب اینفریور آلوئولار…
ادامه

چگونه اس‌‌ام‌اس‌های تبلیغاتی را بپیچانیم

SMS1

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۴ دندان‌پزشک  متاهلی مانند من اصولا نیاز به وسیله‌ای به نام تلفن همراه ندارد. تنها کسی که واقعا کارم دارد همسرم است که با مطب تماس می گیرد و لیست خریدها را به منشی می دهد.ا گر قرار باشد برای مهمانی یا مراسمی زود به منزل  بروم خودش به منشی می‌گوید و منشی بیماران را طبق دستور همسرم تنظیم می‌کند. هر از گاهی در روز دندان‌پزشک همکاران ممکن است جک‌ها و تبریک‌های خوشمزه بفرستند و برای همدیگر نوشابه باز کنیم. اما از صبح اول وقت  زمانی…
ادامه

مدارا با همکار مطب روبرو

Boxing Executives

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۳ رقابت در فضای دندان‌پزشکی به مراحل بحرانی رسیده‌است. دیگر کار از زیرآب زنی پیش مریض‌ها و بدگویی از همکار‌ها گذشته است. هر روز که به مطب می‌روم به آرامی و در حالت خیز از پله‌ها بالا می‌روم، چراکه بعید نیست همکار دندان‌پزشک مطب روبرویی با گان‌شات از چشمی درب مطبش مغزم را روی راه‌پله پخش و پلا کند. دیروز داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم که چشمم به برچسب‌هایی به شکل فلش افتاد که از درب وردی ساختمان روی پله‌ها چسبانده شده بود و رویش نوشته…
ادامه

بوی عشق

raberdam

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۲ آدم‌ها از بوهای مختلف خاطره دارند. یکی از بوی زلف یارش دارد. یکی از عطری که در دوران نامزدی، نامزدش استفاده می‌کرده است. یکی بوی قورمه سبزی مادرش نوستالژی است و یک نفر از عطر اطلسی‌های فلان پارک و بوستان خاطره دارد. با خودم فکر می‌کردم من دندانپزشک از چه بویی خاطره دارم. عشقولانه‌ترین خاطره من از بو‌ها، به بوی دندان بر‌می‌گردد! بله بوی دندان! دندان سوخته که بدون آب با توربین تراش داده شده باشد! قضیه از این قرار است که من با زنم…
ادامه

اجلاس سران تولیدکننده گاز و مشکلات مطب دندان‌پزشکی

Sad-patient-at-a-dentist

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۱ امروز می‌خواستم سر راهم به مطب فرزند ته‌تغاری را به مهدکودک ببرم. ما دندانپزشک‌ها از آنجایی‌که شش سال درس می‌خوانیم و دو سال سربازی می‌رویم و تازه بعد از هشت سال یک‌لنگه‌پا دم در کلینیک‌ها منتظر مریض می‌مانیم تا پولی دستمان بیاید و بتوانیم خانه و ماشین بخریم تا زن به ما بدهند، سر پیری بچه‌دار می‌شویم و بچه‌هایمان مصداق زنگولهٔ آویزان از تابوت هستند! نه حال بچه‌داری می‌ماند و نه انرژی وقت گذاشتن برای بچه. تازه باید صبح تا شب‌کار کنیم تا خرج سیر…
ادامه