پنکه‌ی سقفی

13-Old_Dentist_Chair___Syringe_by_sinn3r

اسمش علی جهانگیری بود؛ شاعری از شاعرانِ استانِ گلستان.
شاید اولین بار است از اسمِ واقعیِ یک فرد در داستانی سود می‌برم شاید او راضی نباشد شاید هم اهمیت ندهد راضی باشد یا نباشد شما هم اهمیت ندهید هرچه هست برای من مهم است نام و نشانِ او را کامل بگویم. آدمِ افتاده و عارف‌مسلکی بود و احتمالن همان‌طور مانده است. علی جهانگیری را می‌گویم. به حتم این روز‌ها بازنشسته است و نزد کندوهای عسلش در ارتفاعاتِ کردکوی چایِ تلخِ پررنگ می‌نوشد پُکی به سیگارش می‌زند و روی تکه‌کاغذی کوچک وقتی خورشید تمامِ آسمان را نارنجی کرده با خودکار آبیِ بیک شعری می‌نویسد. او را چه حاجت به مجیزگوییِ من؟ اما می‌گویم.

سربازدندانپزشک بودم، رانده از همه‌جا. رانده از همه‌جا بودنش را هم توضیح می‌دهم.
سال هزار و سیصد و هشتاد بود. چند ماهی از فارغ‌التحصیلی و نامزدی و رفتن به سربازی می‌گذشت. استاد راهنمای عزیزم بیهوده نمی‌گفت تو همیشه چند هندوانه را با هم بلند می‌کنی. عادت به این کار داشته و دارم. چون ورزایی که زخمِ گاوآهن بر شانه دارد شخم می‌زنم می‌روبم و جلو می‌روم اما همیشه کرتِ دست‌نخورده‌ای هست که ردِ خیش ندارد. باید برگردم و بر آن شیاری بیندازم. در سال هزار و سیصد و هشتاد هم می‌خواستم کار و باری تیار کنم هم می‌خواستم دستم در جیب خودم باشد هم از دانشگاه خلاص شوم هم با همسرم هم‌خانه شوم و هم دورهٔ سربازی را به پایان ببرم.

در شهرِ گرگان سرگردان بودم. این‌که چگونه بخت‌ام به گرگان باز شده بود حکایتی جداگانه دارد. هرچه بود چون صحراگردی بَدَوی که شتر و کاروان و ساربان را گم کرده در پیِ هر سرابی به سویی خیز برمی‌دارد در شهر هفتاد و ملت دنبالِ پناهی می‌گشتم. در نیروی زمینی و لشگر سیِ گرگان خدمت می‌کردم و ناگزیر بودم برای ساعاتِ غیر خدمت سربازی دنبالِ کار باشم. در پادگان به گفت‌و‌گوی سرهنگ‌دکتر‌ها درباره گزارش قلیان کشیدن دو سربازِ گروهان بهداری در قهوه‌خانه‌ای در شهر یا پیدا شدنِ تریاک در توالتِ گروهانِ توپخانه گوش می‌سپردم گاهی برایشان نوشابهٔ خانواده می‌خریدم و از توضیحاتشان دربارهٔ لزومِ تمیز کردنِ یقلوی بعد از صبحانه لذت می‌بردم و باقیِ روز را با لباسِ ستوان‌یکم که شیفتهٔ کلاهش بودم با قدم زدنِ بیهوده در ناهارخوران و باغِ النگ‌دره چال می‌کردم.
شهر دو سه درمانگاه دندانپزشکی بیشتر نداشت که همه در تیولِ یک نفر بود. رفتن و تقاضای کار کردن توجیهی نداشت. رفیقی هم‌دانشگاهی و باسابقه‌تر که از چند سال پیش‌ترش در گرگان مطب دایر کرده بود و به من قولِ نصف روز کار را در مطبش داده بود بعد از یک ماه مگس‌پراکنی و شمردنِ اتومبیل‌هایی که جلوی مطبش ترمز می‌کردند پا پس کشید و حقوق منشی را هم بدهکارش شدم. دانشگاه در گرگان پروانهٔ مطب نمی‌داد، اذیت می‌کرد می‌برد و می‌آورد سیستم امتیازدهی در کار بود آشنا می‌خواست آشنایی متنفذ و تلفن‌به‌دست لازم داشت از آن‌طرف ارتش می‌گفت باید عصر‌ها در درمانگاهِ ما خدمت کنی و هرچه می‌گفتم عصر‌ها زمان مراجعهٔ مردم به مطب‌هاست کار سختی بود به من حالی کنند در حال خدمت زیر پرچم هستم و پول درآوردن هم‌زمان با خدمت مقدس سربازی چندان شدنی نیست. تنها امیدم، درمانگاه پزشکیِ زوار در رفته‌ای در میدانِ اصلیِ شهر بود که بار‌ها با مدیرش صحبت کرده بودم و نتیجهٔ گفت‌و‌گو‌ها نشان می‌داد هیچ انگیزه‌ای برای راه انداختنِ بخش دندانپزشکی ندارد.

چنان به تنگ آمده بودم که شش ماه بعد از فارغ‌التحصیلی رنجنامه‌ای نوشتم و در یکی از روزنامه‌های اصلاح‌طلبِ آن روز‌ها منتشر کردم. رنجنامهٔ بی‌مقداری بود در بابِ خانهٔ کلنگیِ اجاره‌ای و تلویزیونِ چارده‌ اینچِ سیاه و سفید و رنج دوری از دوستان. صبح روز بعدش دندانپزشکی که در چند کلینیک کار می‌کرد و یکی از آن کلینیک‌ها اتفاقن درمانگاه ارتش بود مدعی شد من علیه او در روزنامه‌های کثیرالانتشار بیانیه منتشر کرده‌ام! منظور آن‌که آن نوشته کمکی که نکرد هیچ، دشمن هم به خیلِ دشمنان افزود. و مگر بخشی از نوشتن دشمن‌تراشی نیست؟ حال آن‌که آن‌قدر مدهوش و حیران نبودم که در رسانهٔ عمومی یک دندانپزشکِ جوانِ دیگر را دراز کنم. حدیث نفسی چاپ شده بود و حالا جز یک کپیِ رنگ و رو رفته در انباریِ خانه هیچ از آن باقی نمانده است.

به توصیهٔ‌‌ همان دوستی که حمایتِ کوتاه‌مدتی کرد و من درک می‌کردم نتواند تمام و کمال پذیرای من باشد به بندرگز رفتم، شهری در مرز مازندران و گلستان حدود چهل کیلومتریِ گرگان. شنیده بودم دندانپزشک می‌خواهند. رفتم و نشستم حرف زدم. هیچ‌چیزِ آن‌جا به تصویری که از کلینیک دندانپزشکی در ذهنم بود یا دیده بودم شباهت نداشت. اما چه چاره؟ یکی دو روز بعد در درمانگاهِ بندرگز مشغول شدم.
چون در گرگان زندگی می‌کردم صبح‌ها با تاکسی به ترمینال گرگان می‌رفتم سوار مینی‌بوس‌های بندرگز می‌شدم آن ته‌مه‌های مینی‌بوس جایی می‌جستم و تا بندرگز خطوط سفیدِ جاده را تماشا می‌کردم و وقتی کنار آن دکهٔ آهنیِ متروک در ورودیِ شهر پایین می‌آمدم دوباره تاکسی می‌گرفتم تا نزدیکِ دریا و کلینیک معروف.
از پله‌های خاک‌گرفته و فرسودهٔ کلینیک بالا می‌رفتم. یونیتِ منهدمِ درمانگاه در طبقهٔ دوم بود و هیچ دستیار یا منشی‌ای نداشت. ابزار و ادوات، مستعمل و وصله‌پینه بودند. الواتور مستقیم و فرز روند و آنگل در لیست وسایل نبود. کراشوار کار نمی‌کرد و آب مرتب قطع می‌شد و ساکشن از نفس می‌افتاد. نور یونیت مثل چشمِ کور خرمگسی بود که سرش را از گردن‌درد یک‌وری کند و خم و راست نشود گاهی هم توسری لازم داشت. از همه بد‌تر در گرمایِ جانکاهِ مردادِ دریای مازندران هوا چنان گرم و شرجی می‌شد که می‌توانستم بوی خزه‌های دریایی و ماهی‌های فاسد را از جانب دریا بشنوم و جریانِ خروشان عرق را در تیرهٔ پشتم احساس کنم. تنها ابزاری که در آن اتاق نمور در تنهایی و بی‌سرانجامی همراهی‌ام می‌کرد و بهتر از بقیه تن به کار می‌داد پنکه‌سقفیِ زنگ‌زده‌ای بود که هر سه حالتِ کُند، متوسط و تُند را با صدای جیرجیرِ کرکننده‌ای کُند می‌چرخید انگار لاک‌پشتی خسته‌تر از لاک‌پشت‌های خستهٔ دیگر باشد و بخواهد در دوی ماراتن شرکت کند، لاک‌پشتی که بیش از حد لازم قصهٔ لاک‌پشت و خرگوش را خوانده باشد.
در چنین محیطی شروع به کار کردم. الان یادم نیست عایدی‌ام کفاف کرایهٔ رفت و آمد با مینی‌بوس را حتا می‌داد یا نه ولی شاید روزی دو تا سه مریض هم به درمانگاه دندانپزشکی مراجعه نمی‌کرد. همهٔ این مراجعات هم با اعمال شاقه بود. خودم باید مریض را پذیرش می‌کردم (باید گفت می‌پذیرفتم که معنا را نمی‌رساند) وسیله می‌چیدم معاینه می‌کردم عکس می‌گرفتم ظاهر می‌کردم توضیح می‌دادم و نهایتن برای درمان احتمالی که قطعن کشیدنِ یک دندان خلفی بود قبض می‌نوشتم و اگر روی میزِ خاک‌گرفتهٔ بیرون از اتاقم خودکار نبود سر از پنجره بیرون می‌آوردم و به سربازنگهبانِ جلوی کلینیک می‌گفتم «شربتی! خودکار.» شربتی هم که عینک ذره‌بینی داشت و بیشتر به کند و کاوِ نوامیس مردم با نگاهِ نافذش خو کرده بود و حالا داشت بانوی محترمی را در گوشهٔ کوچه ورانداز می‌کرد که کلیدش از دستش افتاده بود سر بالا می‌آورد و می‌گفت «چی دکتر؟» به او راحت‌باش می‌دادم و مریض را پیش مدیر محترم کلینیک می‌فرستادم. مدیر محترم درمانگاه که خودش مثل بازیکنان حرفه‌ایِ هاکی سانترال راست نداشت و احتمالن هر مراجعی را با لبخندش هنگامِ قبض‌نویسی به کفایت قبضِ روح می‌کرد و گاهی بخشی از آبِ دهانش را هنگام قبض‌نویسی و مکالمه بر پیراهنِ بیمار می‌ریخت از توانمندی‌های من قصه‌ها می‌گفت و چنان میدان را گرم می‌کرد که می‌گفتی بیمار الساعه مُجاب می‌شود بر اسبِ زین‌کردهٔ یونیتِ ما بنشیند و چوگانِ هفهشت واحد بریج را دفعتن ببازد. چه می‌شد که از آن بیمار ششصد هفتصد تومن (منظور تک‌تومنی) هزینهٔ کشیدن هم برای من درنمی‌آمد احتمالن به این مربوط بود که هاکی در ایران ورزش محبوبی نیست و علاوه بر آن مدیر کلینیک اصولن نباید در مجاورت ناحیهٔ بی‌دندانیِ قدام، دو پوسیدگیِ کلاس چهارِ منجر به اکسپوزِ پالپ داشته باشد که از تیرگی به قهوه‌ای متمایلند. این نتیجه‌گیریِ من بود هرچند آن مدیر محترم و کاردان هر روز دستی به شانهٔ من می‌زد نگاهی به پنکهٔ سقفی می‌کرد و با صدای زیر و سوزاننده‌اش در پناهِ جیرجیرِ مرسومِ پنکه می‌گفت به زودی و درست در وقتی که بودجهٔ پیشنهادی‌اش تصویب بشود قصدِ تبلیغ برای کلینیک دارد در نتیجه اوضاع خوب خواهد شد من پولدار خواهم شد و من که در وفاداری به آدم‌هایی که در حقم مهربانی می‌کنند از عاشقانِ قصه‌های هزار و یک شب وفادارترم مثل محتضرانی که در انتظار ملک‌الموت لحظه‌شماری می‌کنند با می‌نی‌بوس میرفتم و می‌آمدم و با پنکه می‌چرخیدم. البته جیرجیر نمی‌کردم.

داستان مطب زدنم طولانی‌ست. عدویی سبب خیر شد و پس از سه ماه در بندرگز مطب زدم. این بندرگزی که می‌گویم شهرِ مشاهیر بوده است اما به‌هرجهت از آن شهر‌ها بود که روزگار پر رونق خود را به دست باد داده و حالا چون پیرمردی در گوشه‌ای نشسته و در کاسهٔ دوغش نان خُرد می‌کند. جالب بود که وقتی به کانادا هم مهاجرت کردم از شهری متروک که روزگاری معادن پررونقی داشت و حالا خانهٔ بازنشسته‌ها بود شروع کردم. بندرگز هم روزگاری کارخانهٔ پنبه‌ای داشت و سینمایی و ساحلِ پررفت و آمدی. من که رسیدم هیچ به جا نبود.

علی جهانگیری را در چنین فضایی ملاقات کردم. جا برای مطب پیدا شده بود با همسرم در ساری فروشندهٔ وسایل را انتخاب کرده بودیم فقط پولش مانده بود، احتمالن اصلِ ماجرا.
یک میلیون از مادرم گرفتم حقوقِ دورهٔ طرح همسرم را اضافه کردیم قسط‌‌بندی‌ها برآورد شد و این وسط دو میلیون پولِ پیش فروشنده و تعمیرات داخل مطب بود که باید به نوعی تهیه می‌شد.
وقتی وارد اتاقش شدم سرش حسابی شلوغ بود. کشاورزان و دامداران از هر طرف بر سرش ریخته بودند. باید از پیشخوانِ سنگِ مرمرِ جلوی در رد می‌شدی تا به اتاقش برسی. دیدم همه می‌روند گفتم من هم بروم هرچند پیش از آن گفت‌و‌گوی کوتاهی با معاون بانک داشتم و او گفت اگر کسی بتواند کمکم کند جز جهانگیری نیست. از بین آدم‌ها گذشتم و به اتاقش رفتم. پشت میز بزرگش نشسته و لیوانِ چای نصفه روی میز بود. هوا سرد نبود اما اورکت سبزی هم آن گوشه آویزان بود. او چهره‌ای سبزه، موهای درهم‌ریخته و سبیل سیاه پرپشتی داشت و گاهی برای باز و بسته کردن پنجره یا آوردن یک زونکن از جا بلند می‌شد و دوباره می‌نشست. همهٔ آن چیزی که یک رییسِ بانک در شهرستانی کوچک باید داشته باشد داشت الا این‌که شاعر بود و پشت‌سرش تعدادی کتاب خودنمایی می‌کرد. الان یادم نیست اما نمی‌توانم عینکی بر چهره‌اش تصور کنم. بعد از او رییس‌بانک‌های زیادی دیده‌ام اما نه، خیلی بعید است عینکی بوده باشد. با صدای بلند به یکی می‌گفت «شما باید با ادارهٔ بیمه صحبت کنید. تلفاتِ مرغداری اول باید به تایید بیمه برسد.» یا به کارمندی متذکر می‌شد «پروندهٔ آقای میرفندرسکی را بیاور.» و در وسط همین حرف‌ها به من که با پوشه‌ای نازک گوشهٔ اتاقش ایستاده بودم و احتمالن از دقایقی پیش در زاویهٔ دیدش بودم اشاره کرد بنشینم. حرکتِ دستی یا تکان دادنِ سری، چرا باید یادم باشد؟
نمی‌دانم چقدر منتظر ماندم. انگار توافقی پنهانی بین ما بود که همه بالاخره از اتاق بیرون بروند و او سیگارش را در جاسیگاریِ بلورینِ روی میز بتکاند و بعد بگوید: بفرمایید. در خدمتم.
نه در بانک ملی حساب داشتم، نه کسی را می‌شناختم و از همه بد‌تر تا نگرفتنِ کارت پایان خدمت نمی‌توانستم دسته‌چک بگیرم. همهٔ سنگ‌هایی که می‌شود جلوی یک تازه فارغ‌التحصیل روی هم گذاشت و نفسش را گرفت. باز کردن حساب کاری نداشت اما کسب اعتبار و دسته‌چک و بعد از آن وام نیاز به پشتوانهٔ هنگفتِ مالی یا سفارشِ یک آشنا داشت که من از آن بی‌بهره بودم. ضمن این‌که تصمیم نداشتم از کسی کمک بخواهم. می‌خواستم ابتدا مسیرهای امتحان‌نشده را از سر بگذرانم. گفتنی‌ها را به او گفتم با این‌که می‌دانستم امیدی نیست.
علی جهانگیری بی‌آن‌که با من چشم تو چشم شود پرسید: می‌توانی یک ضامن پیدا کنی؟
دستور داد برایم چای بیاورند.
گفتم چطور ضامنی؟
یکی دو نفر دیگر را راه انداخت و گفت چای یخ کرده. شما که قند نمی‌خوری؟ ضامنت بهتر است کارمند دولت باشد.
گفتم در بندرگز دو نفر را بیشتر نمی‌شناسم که هر دو هم دامپزشکند و در بخش خصوصی مشغولند.
یک‌دفعه جرقه‌ای به ذهنم رسید و اضافه کردم یک رییس بانک بازنشستهٔ کرمانشاهی می‌شناسم که آشنای قدیمی‌ست شاید بپذیرد هرچند بندرگز نیست و در گرگان زندگی می‌کند.
او قند را در دهانش گذاشت لبهٔ لیوان را دست کشید و گفت‌و‌گو را ادامه داد.
«پس مطب می‌زنی. گفتی دقیقن چقدر کم داری؟»
گفتم دو میلیون.
گفت قول می‌دهی حداقل دو سال در این شهر بمانی؟
بلافاصله گفتم می‌مانم.
گفت مدارکت را این‌جا بگذار و هفتهٔ بعد ضامنت را به فلان‌جا در گرگان ببر.
تنها باری شد که در ایران از بانکی وام گرفتم. وام گرفتن را دوست ندارم و حتا در مملکت جدید که با بهرهٔ ناچیز وام‌های کلان می‌دهند از آن احتراز می‌کنم اما با خودم فکر می‌کنم اگر جهانگیری‌نامی در آن گوشهٔ مملکت نبود که به آسانیِ پنجره باز کردنی به من اعتماد کند و دو میلیون قرضِ دولتی بدهد عاقبتِ زندگیِ حرفه‌ای من و همسرم به کجا می‌رسید.
جهانگیری باعث شد کلینیکِ فوق‌مدرن، پنکهٔ آهسته و پیوسته و مدیر محترمِ بی‌دندانش را در درازمدت ترک کنم. او باعث شد وقتی دو سال بعد طبق قولی که داده بودم بندرگز را به مقصدِ تهران بگذارم و بیایم دست‌کم وسایل مطب مال خودم باشد. از درآمد معقول مطب هم اتومبیلی زیر پایمان باشد تا مرتب از این تاکسی به آن مینی‌بوس سرگردان نباشیم. او و همکار محترمش که در گرگان ضامن ما شد تنها افرادی بودند که مرا زیر پر و بال خودشان گرفتند و پناه دادند.

بعد‌ها مرتب پیشش می‌رفتم و او آخرین شعری را که گفته بود برایم می‌خواند. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که وقتی از کتابخانهٔ پدرش در بندرترکمن حرف می‌زد چشم‌هاش می‌درخشید و یک‌ریز صحبت می‌کرد. آرزویی جز این نداشت که بازنشسته شود و برود بالای کوه پیش زنبورهای عسلش چای بنوشد. شاید به آرزوش رسیده باشد شاید هم نه. اما اولین چیزی که با وام بانک خریدم یک پنکه سقفیِ نو بود که تا هزارسال گارانتیِ عدم نیاز به روغن‌کاری داشت.

در این سال‌ها که از ایران دورم یک‌بار در سفری از بندرگز رد شدم. داخل شهر رفتم و وارد ساختمان بانک ملی شدم. شلوغ بود و پر سر و صدا. مرغدار‌ها دربارهٔ تلفاتشان حرف می‌زدند و یکی از اتاق رییس فریاد می‌کشید «پروندهٔ هزارجریبی را برای من بیاورید.» توی اتاق رییس را تماشا کردم. اورکت سبز آویزان نبود.
به‌هرجهت من در تمام این سال‌ها که گذشت و پانزده سال شده است سعی کرده‌ام نه محمودرضا خاوری را که علی جهانگیری را نماد بانک ملی بدانم، کسی که می‌داند وقتی در هیاهوی کشاورز‌ها و دامدار‌ها یک نفر گوشهٔ اتاق با پوشهٔ نازکی در دستش ایستاده می‌تواند بنشیند و به راحتی تقاضای دو میلیون تومان ناقابل برای افتادن در سرازیری زندگی بکند. جهانگیری‌ای که رو به او بخندد و بگوید شما که قند نمی‌خوری، می‌خوری؟


تگ ها

، ، ، ، ،

یادداشت بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>