نفرین بر زمستان!

snowman

خاطرات یک دندان‌پزشک واقعی: ۲۹

دکتر علی مرسلی

زمستان که بیاید، هر وقت برف می‌آید و هوا سرد می‌شود، من یاد رضا می‌افتم. رضا باید در جشن فارغ‌التحصیلی‌اش کلاه را آن‌قدر بلند پرت می‌کرد که به سقف می‌خورد. بعد سربازی‌اش را می‌افتاد در یکی از شهرهای کوچک جنوب که اسفند تا آبان کولرهای بی‌جان اتاق درمان دندان‌پزشکی پادگانی در وسط بیابان روشن بود و شرشر عرق از پیشانی پرچینش روی صورت و سبیل‌های تابدارش می‌چکید. بعد در دلش بر بخت بدش لعنت می‌فرستاد که چرا از میان این همه جای خوش‌آب و هوا توی این جهنم گیرافتاده‌است.
رضا بعدش به آن شهر بارانی بر می‌گشت. سه سال اول در یکی از شهرک‌های اطراف مطب می‌زد و بعد از سه سال یک مطب شیک را در خیابانی که اردی‌بهشت پر از اقاقی می‌شد، افتتاح می‌کرد.
رضا ماشین می‌خرید و مطبش پر از مریض‌هایی می‌شد که اخلاق خوب و روی گشاده رضا را به هر دندان‌پزشک متبحر مجرب ترجیح می‌دادند. بعد سراغ عشق دوران دانشجویی‌اش در آن شهر سرد می‌رفت. با او ازدواج می‌کرد و صاحب یک دختر و پسر می‌شد.

الان بیست سال بعد از آن روز سرد آن شهر یخ‌زده، باید ما هم‌دانشکده‌ای‌ها روزی جایی دور هم جمع می‌شدیم. رضا را می‌دیدیم که کلار گردنی بسته است و از بس کار کرده دیسک‌های گردنش به ناله درآمده‌اند. وسط کله‌اش طاس شده‌است و موهای شقیقه‌اش سفید شده‌اند.
بعد رضا می‌آید و می‌نشیند. با‌‌ همان خنده همیشگی روی لبش از خاطرات نشریه دانشجویی می‌گوید، از روزهای سرد و بخش‌ها و لابراتوارهای پر ازدحام…

زمستان که می‌آید، هوا که سرد می‌شود، می‌دانم در خیابان‌های آن شهر سرد حتی سنگ‌ها هم از ترس سرما زمین را بغل کرده‌اند و جدا نمی‌شوند. رضا اما در مطبش نیست، در خانه شیکش در بهترین نقطهٔ شهر بارانی با سیستم گرمایش مرکزی هم نیست که از رنجش کمر و گردنش خریده باشد، در آن پادگان وسط بیابان و آن دانشکده با دالان‌های تودرتو هم نیست… رضا در سرمای زمستان، زیر خاک یخ‌زده جامانده است، در شبی سرد که لوله‌های آب شهر از سرما ترکیده بودند، سنگینی برف شاخه‌های چنار روبروی دانشکده را شکسته بود، رضا شعله بخاری اتاق دانشجویی‌اش را زیاد می‌کند و زیر لحاف می‌رود. غافل از اینکه مرگ از لوله در رفته همین بخاری زوار در رفته سرک می‌شود و در گرمایی مطبوع، رضا را غافلگیر می‌کند. زمستون خدا سرده دمش گرم… که نامردی می‌کند و به همه رؤیا‌ها و آرزوهای رضا، پدر و مادرش و دوستانش خیانت می‌کند.

زمستان نامرد است… اما امسال هم دمش گرم… که برف را هم دریغ کرده است اما ما همچنان می‌لرزیم.


تگ ها

، ،

1 یادداشت

  1. mah

    غمگین شدم

    پاسخ

یادداشت بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>