روکش‌های لق خانم دال

madrese

دکتر یلدا صادقی

خانم دال شما دل آدم را گرم می‌کنید، شما آخرهای شهریور با روکش‌های لق و دردناک روی دندان‌های جلو به من مراجعه کردید. من به شما گفتم حداقل دو هفته بدون دندان جلو می‌مانید و مجبور خواهید بود ماسک بزنید و شما با وحشت گفتید: ماسک؟! نه ماسک نه!
و برایم از اول مهر سال قبل گفتید که آنفلونزا داشتید و پسرهای کلاس اولی نتوانسته بودند با شما ارتباط برقرار کنند. شما نگران بودید که نکند بچه‌های مردم را همان اول کار از مدرسه زده کرده باشید. برایم گفتید که یکی‌شان از شما خواسته بود ماسکتان را بر دارید تا بتواند بفهمد شما خوشگل و مهربان هستید یا نه.
حالا من داشتم شما را بدون ماسک می‌دیدم و شما خوشگل و سال‌خورده و مهربان بودید. حتما مهربان بودید وگرنه نمی‌گفتید درمان را شروع نمی‌کنید و با درد و لقی روکش‌ها خواهید ساخت تا وقتی که بچه‌های کلاس اولی مردم از آب و گل در بیایند. شما نگران این بودید که بی‌دندانی باعث شود حروف را درست تلفظ نکنید و بچه‌ها ی مردم در املا نوشتن دچار مشکل شوند. تقویمتان را در آوردید و حساب کردید که حدودا کجای سال از تدریس حروف مشکل فارغ می‌شوید و بعد وقت گرفتید. شما جوری می‌گفتید «مردم» که جان من می‌لرزید؛ انگار که مهمتر از مردمی که به شما اعتماد کرده‌اند چیزی در دنیا نیست و داوری بالاتر از مردم و اعتمادشان نیست.
شما بالاخره دیروز بیست وسوم آبان پیش من برگشتید؛ در حالی که صورتتان به وضوح لاغرتر و تکیده‌تر شده بود. شما روکش‌های لق و پایه‌های دردناک را تحمل کرده بودید و نتوانسته بودید غذای درست و حسابی بخورید اما بچه‌های مردم از مدرسه زده نشده بودند. پدر و مادرهای آنها این را هیچ‌وقت نخواهند فهمید و آنهایی که پول شما را- پاک‌ترین دستمزد ایران زمین- را اختلاس کردند هم این را نخواهند فهمید. و ای کاش آنها هم بلد بودند مثل شما بگویند «مردم» جوری که تن آدم از تصور خیانت به اعتماد «مردم» بلرزد.


تگ ها

، ،

یادداشت بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>